درد دلى با دكتر حسن روحانى به بهانه آغاز كار دولت

بیا مردم را با آگاهی، به اعتماد و میوه مشارکتی از جنس یقین برسان
سهراب؛ همان مصداق شکسته جاودانی این سرزمین، همان کشته تردید، دردمند هویت و آگاهی، مصداق رستم مداری های روزگاران باید تماشا و گذشت، حجت همه عمر دیر رسیدیم هر چه نوش داروی عافیت و عاقبت، همان باید نباشد تا در پدر هیچ هویتی به وحدت نرسد، که اگر برسد، پایه های بی بنیان بود چندی، به اضطراب می رود، همان نقل مجلس نقالی های هیچ گاه نبرده ما را یک قدم به جلو، پهلو دریده مادرزاد، شهید رستمینه تهمینه های همیشگی دیروز و امروز و فردای، هرچه باید گشادتر از حد خویشتن نشستن بعضی ها و سهم از این قمار جاودان برداشتن، تا اول از خویشتن خويش بمیریم، تا چه رسد به ميزان حمق، ندانم کار به کجا برویم، گله ای که هنوز اسیر ترکه ترک خورده چوپانست.
می گفت که؛ ننه اش صبحی گفته بود که، ننه! «موسم دلگیریست» و او به پاسخ که، ننه! «زندگانی سیبی است» و حتما و شاید نه به قاعده همان شک، که به قاعده شایسته است، ننه جان؛ «گاز بايد زد با پوست»، می گفت رفیق جان: «شتاب باید کرد» چون؛ من از سیاحت در یک حماسه می آیم، می دانی یعنی چه؟ یعنی تمام قصه سهراب و نوشدارو را روانم «آن هم؛ مثل آب»، یعنی؛ جان مادرت حرف تازه ای بزن! راه تازه ای و طرح تازه ای درانداز! مردیم از بس به ستون های تخت جمشید خیره شدیم و برایمان جز با ماکت یک شهرک سینمایی یونولیتی، برای تأمین لوکیشن فیلمی حتی در حد معماهای همیشه شاهان در گذر این وطن، فرقی نداشت و اما و اما اسمش را تمدن و فرهنگ گذاشتیم. مثل همان خزه، نامی که به اصحاب غریبش می دهیم و با هندوانه ای، دچار قاعده تکرارشان می کنیم و روز از نو و هرچه فکر می کنی می بینی، نمی شود که بشود. نه! ما، ما نمی شویم، اگرچه به گریه، ما چگونه ما شدیم را هم در چنته همان فرهنگ یونولیتی به نام كتاب ها سپرده و نوشته باشیم.
حالا بگو؛ «واقعیت کجا تازه تر بود.» حالا بگو واقعا چه باید کرد؟ از اقبال تا شریعتی، گفتیم و نشد .پس چه باید کرد ای اقوام شرق! چراکه؛ «باز روشن می شود ایام شرق» تا اکنون باور نمی دانم چقدر بیداریم. اصلا!
«چه باید کرد»، دردهایمان را به عنوان کتاب ها بخشیدیم؛ اما نشد. هنوز قوطی کنسرو خالی پر صدای هرچه بایدها، بر صورتک جوی آب رفته احساس و اندیشه فرهنگ و هنر ایرانی، خش همان رستم مداری های معمول و نامعمول می کشد. حالا جان ننه سهراب، زندگانی سیبی هست یا نه؟ موسم پیش رو، فصل دلتنگی هست یا نه؟ به گازی با پوست بگذرانیم یا می خواهی بگویی این دفعه می شود! یا قرار است، گهواره بجنبانند و به نفرین سوره های تماشا دچارمان کنند که؛ هی ببین که دوباره؛ «جیبشان را پر عادت کردیم».
رفیق! می دانی که خسته ایم! می دانی که فواره اگر بالا رود، برمی گردد و …! می دانی که مدعای حکومت دینی بودن سخت است. می دانی که این درخت سال هاست به عادت، میوه کال داده، آن هم به شب نشینی چندی خرچنگ های مردابی اش. می دانی به قول آن فلانی که می گفت: فلانی آخرین تیر ترکش، تیردان سنت است، بی تردید تو نیز؛ آخرین دلیل این هواپیمای در حال اوج، این همه انتظار در عشق نشسته، چوب لای چرخش گذاشته اندکی هستی که؛ همه صیغه های ماضی، مضارع، امر و نهی ثلاثی های مزید و مجرد دردهای اعتدل، یعتدل، اعتدال نچشیده سال های انتظر. ینتظر، انتظار، این مردم شده ای.
رفیق جان! اگر شتاب نکنی نه ریشه می ماند نه درخت نه سرشاخه ای که من و تو بخواهیم از میوه ترکیب ارزش های قومی _ملی و دینی اش، برای ویترین آن مدعای بزرگمان، میراثی بر جای بگذاریم که بشود روزی نامش را فرهنگ و هنر ایران اسلامی گذاشت.
رفیق جان! آن تیر ترکش کمی لجباز است. آن هم به عادت سنت! آن خاطره نوشدارو غم انگیز است! اما سهراب این زمانه فرق کرده، پهلو نمی گیرد که پهلو دریده شود . کشکول فردای درهم ناگزیر مدنیت، از نان جوین عافیت خالی بماند، باخته ایم! اگر اوج نگیریم، به همه چیزمان می خندند. بیا مردم را با آگاهی و ارتباط، به اعتماد و میوه مشارکتی از جنس یقین برسان. دارد کمی دیر می شود. کار از نوشدارو بگذرد، شرمنده هزار و یک پلاک آبی هویت آویزان کوچه پس کوچه های شهر به شهر وطن خواهیم شد، همان ها که، هریک نام سهرابی را بر دوش نشانه ها بردند تا من و تو از این همه عبور کنیم و به سر در شکر و آرزوی، «هذا من فضل ربی» خانه دوست برسیم .
مردم خسته تر شدند رفیق جان! یعنی خسته نیستند، خسته تر شدند !
بیا جان فرهنگی ما را با این حافظه تاریخی خداحافظی ده که؛ سهراب ها قربانی رستم مداری ها؛ ای پهلوانان سهم تان چاه شغاد اینجا…

«احسان مازندرانی» از زندان آزاد شد
هم اکنون بخوانید

 

 

نگارنده :  محمدثابت ایمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده − هشت =

دکمه بازگشت به بالا